بارانباران، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

خاطرات باران کوچولو

خاطرات بارداری من

بعد از چند روز بعد با عمه ام البنین رفتیم بهداشت. گفتم تا وقتی اشکنان هستم برم یه چکاب کامل بشم. خانم فتوحی کارمند بهداشت تمام آزمایشها از جمله قند، فشار خون و... بعد برام پرونده تشکیل داد. بعد منو فرستادن پیش یه ماما به نام خانم آرمان. اون ماما هم یه سری دستورات بهم داد که بهش عمل کنم. بعد به خاله ت زنگ زدم برای اینکه شیر نمی خوردم و از شیر خیلی بدم میومد برام نی میوه ای،عناب، به، توت فرنگی،عرق کاسنی، انار و کتاب قصه بفرسته. خاله هم چند روز دیگه برام فرستاد. من ماه تا ماه برات سوره های قرآن از کتاب ریحانه بهشتی می خوندم. هر روز باهات حرف می زدم برات کتاب قصه می خوندم. غیر از جزء هایئ که توی کتاب ریحانه بهشتی بود 5 بار قرآن ختم ...
2 آذر 1391

پدر و مادرم تصمیم گرفتند صاحب فرزندی شوند

عزیزم من قبل از اینکه متوجه بشم تو رو باردارم چند روز همش تب داشتم و حالم خیلی بد شده بود.رفتم خونه مامان بزرگت(مادری)مامانم گفت یه قرص پنادل بخور سریع خوب میشی.منم خوردم اما اصلا حالم خوب نشد.چند روز همش همینطور بودم.مامان بزرگت(پدری) و عمه  ام البنینت می گفتن خیلی رنگت زرد شده شاید باردار باشی.من گفتم نه! فکر نمی کنم.چند روز توجه نکردم ولی یهویی به دلم افتاد که شاید باردار باشم به بابایی گفتم یه تست بارداری برام از داروخانه بیاره. باران جونم وقتی که بابایی برام آوردش و تست کردم دیدم باردارم باران جون من ١٤ اسفند ١٣٨٩متوجه شدم باردارم. وایییییی یه حس خوبی داشتم. یه حس نو یه حس تازه.آخه یه موجودی دیگه از جنس خودت تو وجودت می...
2 آذر 1391

واکسن دوماهگی باران جون

دیگه تو ، تو دوماهگیت هستی. من و دایی سلمان تو رو برای واکسنت به درمانگاه نزدیک خونه مون بردیم اما متاسفانه اونروز نبودن یکی از مسولین اونجا گفت که امروز نیستن باید فردا بیای، اخه من چون قطره استامینوفنت رو داده بودم قبول نکردم گفتم آدرس یه جای دیگه بهمون بده. که اونم آدرس مرکز بهداشت پایگاه استقلال رو بهمون داد که پشت شیرینی فروشی تندیس بود.بردیمت اونجا. دقیقا ساعت 11:30 و تاریخ هم 9/11/90 بود که واکسنتو زدن قبلش تو توی خواب ناز بودی دلم نمی یومد بیدارت کنم ولی خانمی که واکسن میزد گفت بیدارش کن چون شوکه میشه. مجبور شدم بیدارت کنم که بهت یک قطره فلج اطفال دو تا هم واکسن به پات زدن تا واکسن رو ب...
2 آذر 1391

سخنی از مامانی

  شاید هنوز برای گفتن حرفهایی که معنی شان را نمی دانی خیلی زود باشد . اما دوست دارم بعدها که این نوشته ها را می خوانی، آن زمان که قدرت درک مسائل را پیدا می کنی، بدانی که مادرت حتی پیش از تولدت از تو چه خواسته است: عسلم پیش از همه خدا را بشناس و در لحظه لحظه زندگی او را به یاد داشته باش. بدان که همه چیز با او ممکن است و هیچ چیز با او غیر ممکن نیست. همواره و در همه حال دست در دست خدا داشته باش و همیشه از او یاری بجوی. آگاه باش که خداوند همیشه پشت و پناه توست. برای ساختن آینده ای که پیش روی توست تلاش کن. تا می توانی تلاش کن و از سختیها و ناملایمات نهراس. دنیا به تلاش تو پاسخ خواهد داد و به امید خدا به هرآنچه آرزو...
2 آذر 1391

حرفای مامان واسه قند عسل

باران نازم این روزها فضای خونه پرشده از صدای قشنگت ونشونه های شیطنت هایت در گوشه گوشه خونه نمایانه. چه قدر در کنار تو آرام وشادم. هر صبح با لبخند زیبایت از خواب بیدار میشوم. کودکم، خوشحالم که مادر شدم ولذت مادر بودن را تجربه میکنم. تمام وقتم را پر کرده ای و همدم ثانیه به ثانیه زندگی ام شده ای. به اندازه تمام آسمانها و زمین وتمام ستاره ها دوستت دارم. عزیزم من اطمینان کامل دارم که من و تو و پدرت روزی بر بالای بلندترین قله های خوشبختی می ایستیم واز آنجا خدا را شاکر میشویم .پس به امید آنروز... ...
2 آذر 1391

آتلیه بردن آتریسا

عزیز دل مامان دیروز روز شنبه ٢٩ بهمن ساعت ٦ وقت آتلیه داشتی. ما (من و تو و خاله و دایی سلمان) ساعت ٦:٣٠ رسیدیم معالی آباد (پاساژ الوند عکاسی ممو). عزیز دل مامان عکس سه ماهگیت رو گرفتیم. 2 تا عکس ناز و قشنگ ازت گرفتیم. همش می خندیدی.عکاس خیلی ازت راضی بود همه دورت جمع می شدن و باهات بازی می کردن.البته ا ماهگی و دو ماهگیت هم بردمت آتلیه. می خوام ماه تا ماه تورو ببرم تا یکسالگیت.برات یه آلبوم ایتالیایی سفارش دادم شد 1500000تومان. بعدش رفتیم آتلیه مادر و کودک بنیز تو چمران اونجام برات 5 تا عکس گرفتیم. اونجام ماه تا ماه می برمت.یه آلبوم هم اونجا برات سفارش دادم. ...
2 آذر 1391

کوتاه کردن موهای دخترم

عزیزم من و خاله لیلا با خاله زهرا سی بهمن برای اولین بار اون موهای فرفریتو کوتاه کردیم آرایشگرت هم خاله زهرا بود. قربونت برم  خیلی تغییر کردی آخه موهات دیگه خیلی بلند شده بود. راستی خاله لیلا و دایی ابوذر هم ٣ اسفند رفتن دبی، جاشون خیلی خالیه.       : : : : : : : : : : ...
2 آذر 1391