بارانباران، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات باران کوچولو

خاطرات بارداری من

1391/9/2 15:48
نویسنده : مامان زینب
1,273 بازدید
اشتراک گذاری

بعد از چند روز بعد با عمه ام البنین رفتیم بهداشت.

گفتم تا وقتی اشکنان هستم برم یه چکاب کامل بشم. خانم فتوحی کارمند بهداشت تمام آزمایشها از جمله قند، فشار خون و... بعد برام پرونده تشکیل داد. بعد منو فرستادن پیش یه ماما به نام خانم آرمان. اون ماما هم یه سری دستورات بهم داد که بهش عمل کنم. بعد به خاله ت زنگ زدم برای اینکه شیر نمی خوردم و از شیر خیلی بدم میومد برام نی میوه ای،عناب، به، توت فرنگی،عرق کاسنی، انار و کتاب قصه بفرسته. خاله هم چند روز دیگه برام فرستاد. من ماه تا ماه برات سوره های قرآن از کتاب ریحانه بهشتی می خوندم. هر روز باهات حرف می زدم برات کتاب قصه می خوندم. غیر از جزء هایئ که توی کتاب ریحانه بهشتی بود 5 بار قرآن ختم کردم. یک بار ختم قرآن را برای سلامتی امام زمان و ختم های بعدی قرآن برای سالم بودن و باهوش بودن و صبور بودنت می خوندم. زیارت عاشورا و دعای توسل، دعای سمات، صلوات، سوره توحید، سوره انعام، سوره انبیا برای صالح بودنت و سوره عصر، قدر، کوثر هم برای صبور بودنت هر روز تو نمازم می خوندم.

niniweblog.com

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)