پدر و مادرم تصمیم گرفتند صاحب فرزندی شوند
عزیزم من قبل از اینکه متوجه بشم تو رو باردارم چند روز همش تب داشتم و حالم خیلی بد شده بود.رفتم خونه مامان بزرگت(مادری)مامانم گفت یه قرص پنادل بخور سریع خوب میشی.منم خوردم اما اصلا حالم خوب نشد.چند روز همش همینطور بودم.مامان بزرگت(پدری) و عمه ام البنینت می گفتن خیلی رنگت زرد شده شاید باردار باشی.من گفتم نه! فکر نمی کنم.چند روز توجه نکردم ولی یهویی به دلم افتاد که شاید باردار باشم به بابایی گفتم یه تست بارداری برام از داروخانه بیاره. باران جونم وقتی که بابایی برام آوردش و تست کردم دیدم باردارم باران جون من ١٤ اسفند ١٣٨٩متوجه شدم باردارم. وایییییی یه حس خوبی داشتم. یه حس نو یه حس تازه.آخه یه موجودی دیگه از جنس خودت تو وجودت می خواد رشد کنه.بابایی هم اینقده خوشحال شد.بعد رفتیم خونه مامان بزرگت(پدری)،عمه ام البنین گفت حالت بهتر نشد گفتم هنوز نه.گفت من یه تست بارداری دارم برم برات بیارم یه تست بگیریم ضرر نداره؟ خلاصه با عمه هم تست کردیم دیدم واقعا باردارم.واییییییییییییی عمه ت چقدر ذوق می کرد.سریع زنگ زدم به خاله جونت و خبر بارداریمو بهش دادم.باران عزیزم خاله جونت خیلی خوشحال شد گفت الهی من قربونش برم بعدش هم سریع به دایی ها و ننه و خاله معصومه(خاله خودم)خبر داد.یه روز هم یه بار دیگه من و عمه ام البنین رفتیم آزمایشگاه و اونجا هم آزمایش دادم و نتیجه قطعی صادر شد.هورااااااااااااااااا من باردار بودم.
.gif)
.gif)


پدر و مادرم تصمیم گرفتند صاحب فرزندی شوند
