به دنیا اومدن بچه دایی مهدی
دختر نارم باران جان
امروز ٢٦ تیرماه و روزیه که دختر دایی مهدی تولد شده
من که خواب بودم ولی وقتی بیدار شدم مامان بزرگت گفت، دایی مهدی زنگ زده حدودا ساعت ١٠ صبح، که بچه م به دنیا اومده ولی هنوز مامانش به هوش نیومده، راستی میگن شبیه مامانشه و فقط بینیش و رنگ چشمش و گردی صورتش و فرم ابروهاش به باباش رفته، و هنوز هم اسمی واسش مشخص نکردن.من حدس می زنم پرنیان باشه. چون یک بار زندایی آمنه زنگ زد به خاله لیلا گفت زینب می خواد واسه بچه اش چه اسمی انتخاب کنه خاله لیلا گفت اگه دختر باشه می خواد پرنیان و اگه پسر باشه می خواد پرهام بزاره زندایی گفت ما هم پرنیان انتخاب کردیم و خاله بهش گفت پس شما پرنیان رو بذارید بچه تو زودتر به دنیا میاد حق انتخاب با تو می شه. و بعدش اونا عوض کردن گفتن میخوایم بزاریم آیلین یا هلنا. من خوشحال شدم و آخه خیلی اسم پرنیان رو دوست داشتم.
الان که دنیا اومده بازم مشخص نیست اسمشو چی بزارن، ولی من ازهمون اول اسمتو مشخص کردم(همون پرنیان) و الان تو شش ماهته(البته تو شکم مامانی).
راستی امروز خاله و بقیه(زن دایی ها)رفتن واسه دایی ابوذرت خرید کنن چون فردا دایی ابوذر می خواد عقد کنه ولی من نرفتم اخه با دایی ابوذر قهرم و میدونم کلی ناراحتت کردم چون کلی گریه کردم اخه دست خودم نیست چشمام خودش می باره.
امروز ماهی و سالاد بهت دادم فکر کنم خوشت اومده چون خیلی حرکت داشتی.
دیروز هم با خاله دعوا کردم بازم معذرت می خوام چون بازم تو رو اذیت کردم اخه دست خودم نیست خیلی عصبی شدم.
دیروز که شنبه بود رفتم بهداشت (درمانگاه گلستان ) که اونجا هم تحت نظر باشم ولی گفتن ظرفیت تکمیله و گفت می تونی بری خیابان جمهوری ثبت نام کنی رفتم اونجا ولی بازم گفتن دوشنبه بیا چون الان دیره دوشنبه ساعت ١٠ بیا.
عصر با خاله معصومه رفتیم بیمارستان مادر و کودک برای کلاس زایمان در آب ثبت نام کنم ( و با تاکسی رفتیم ولی تاکسیه تا دم در بیمارستان ما رو نبرد چون خیلی پیچ و خم داره، سراشیبی داره انگار داری از کوه میری بالا. ماخودمون رفتیم بالا کمرمون درد گرفت)
تو بخش زایمان در آب بهم گفت اگه می خوای اینجا زایمان کنی باید تحت نظردکترای اینجا باشی ما لیست دکترا رو نگاه کردیم و از بین اونا نمی دونستیم کدومشون انتخاب کنیم، تحقیق کردیم بیشترشون دکتر ناطقی و البرزی رو بهمون معرفی کردن من چون با دکتر خانم ها راحت ترم به همین دلیل دکتر فریبا ناطقی رو انتخاب کردم. آدرس دکتر ناطقی رو پرسیدیم و از اونجا تاکسی گرفتیم و اومدیم به مطب خانم دکتر تو باغ شاه، و ویزیت شدم.
راستی دخترم، این دکتره اشکنان هم کار کرده.
بعد از اونجا هم تاکسی گرفتیم اومدیم خونه خاله معصومه و بعد با خاله معصومه، و بقیه که رفته بودن تا همراه دایی ابوذرت باشن برای کلاس آزمایش خون، اخه اونا هم اومدن خونه خاله معصومه با هم برگشتیم خونه مامان بزرگت، و تا ساعت سه شب نشستیم و با هم حرف زدیم راستی شام هم ساندویچ همبرگر خوردیم .دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم دخترم.
راستی یادم رفت بگم چهارشنبه (روز تولد حضرت فاطمه و روز مادر بود و من اون روز نذر آش برای سالم بودنت کردم)و با خاله معصومه رفتیم سونو سه بعدی، خیلی شلوغ بود تا دو ساعت نشستیم تا که نوبتمون شد وگفتن سالمی و خدا رو شکر کردم به خاطر سالم بودنت.
اینم عکسهای پرنیان کوچولو





به دنیا اومدن بچه دایی مهدی
