یادداشت های مامانی واسه دختر خوشملم
انگیزه زندگیم باران جان
الان که دارم این یاداشتو واست می نویسم سه مهره
و تو الان هشت ماهته(توی شکم مامانی) و یک شنبه است.
راستی امروز دوباره آزمایش دادم، (چون تو ازمایش قبلی قندم بالا نشون داده بود و دکتر ناطقی گفت باید این ازمایش تکرار بشه) چقدر غصه خوردم وقتی دکترمنو ترسوند گفت قندت خیلی بالاست، گفت این ازمایش باید تکرار بشه و اگه قندت مثل این ازمایش بالا بود که با رژیم هم قابل درمان نیست وباید تحت نظرما و با امپول باید قندتو بیاریم پایین )و چقدر زجرکشیدم وقتی این ازمایشو انجام دادم چهار بار به فاصله یک ساعت ازم خون گرفتن خیلی زجرآور بود از ساعت هشت رفتم تا ساعت ١١:٣٠، بعد از اون من اومدم خونه، صبحانه خوردم و یکم هم خوابیدم، وقتی می خوابیدم نفسم می گرفت(احساس تنگی نفس)نمی دونم چرا؟ ازهمون ماه اول اینجوری شدم، اینقدر این لحظه ها واسم سخت و زجرآوره، که به خودم می گم امروزم گذشت.
کی تموم میشه و غم هجران به سر می یاد.
نتیجه ازمایش دوم، نشون داد که من قندم لب مرزه و با رژیم بهتر می شم این هم بخیر گذشت. راستی یادم رفته بود بهت بگم من و تو روزه هامونو کامل گرفتیم، و این قند بالا مال این ماه رمضون بود اخه من از زولبیا و بامیه ها وشیرینی های دیگه نتونستم بگذرم.
راستی آتریسایی یه خبر داغ داغ دارم برات
دایی علی هم آخر شهریور ٢٤ یا ٢٥ عقد کرد و من با این شکمم کلی رقصیدم.


یادداشت های مامانی واسه دختر خوشملم
