بارانباران، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 8 روز سن داره

خاطرات باران کوچولو

حرفای مامان واسه قند عسل

باران نازم این روزها فضای خونه پرشده از صدای قشنگت ونشونه های شیطنت هایت در گوشه گوشه خونه نمایانه. چه قدر در کنار تو آرام وشادم. هر صبح با لبخند زیبایت از خواب بیدار میشوم. کودکم، خوشحالم که مادر شدم ولذت مادر بودن را تجربه میکنم. تمام وقتم را پر کرده ای و همدم ثانیه به ثانیه زندگی ام شده ای. به اندازه تمام آسمانها و زمین وتمام ستاره ها دوستت دارم. عزیزم من اطمینان کامل دارم که من و تو و پدرت روزی بر بالای بلندترین قله های خوشبختی می ایستیم واز آنجا خدا را شاکر میشویم .پس به امید آنروز... ...
2 آذر 1391

آتلیه بردن آتریسا

عزیز دل مامان دیروز روز شنبه ٢٩ بهمن ساعت ٦ وقت آتلیه داشتی. ما (من و تو و خاله و دایی سلمان) ساعت ٦:٣٠ رسیدیم معالی آباد (پاساژ الوند عکاسی ممو). عزیز دل مامان عکس سه ماهگیت رو گرفتیم. 2 تا عکس ناز و قشنگ ازت گرفتیم. همش می خندیدی.عکاس خیلی ازت راضی بود همه دورت جمع می شدن و باهات بازی می کردن.البته ا ماهگی و دو ماهگیت هم بردمت آتلیه. می خوام ماه تا ماه تورو ببرم تا یکسالگیت.برات یه آلبوم ایتالیایی سفارش دادم شد 1500000تومان. بعدش رفتیم آتلیه مادر و کودک بنیز تو چمران اونجام برات 5 تا عکس گرفتیم. اونجام ماه تا ماه می برمت.یه آلبوم هم اونجا برات سفارش دادم. ...
2 آذر 1391

کوتاه کردن موهای دخترم

عزیزم من و خاله لیلا با خاله زهرا سی بهمن برای اولین بار اون موهای فرفریتو کوتاه کردیم آرایشگرت هم خاله زهرا بود. قربونت برم  خیلی تغییر کردی آخه موهات دیگه خیلی بلند شده بود. راستی خاله لیلا و دایی ابوذر هم ٣ اسفند رفتن دبی، جاشون خیلی خالیه.       : : : : : : : : : : ...
2 آذر 1391

یادداشت من واسه عزیز دلم

عسلم الان شش ماهته(تو شکم مامانی) روز تولد ابوالفضل و 16 تیره ما  اون هفته روزیک شنبه با خاله لیلا رفتیم  تو معالی آباد مغازه بی بی سنتر، نزدیک سیصدو بیست هزارتومان، برات خرید کردیم و سعی کردیم برای عزیزترینم بهترین ها را خرید کنیم. امیدوارم خوشت بیاد. بارانم دخترم صبر ندارم به دنیا بیایی. زودتر به دنیا بیا ااااااااادیگه، همه منتظرتن. راستی بابات هم رفته واست کلی خرید کرده البته با دایی مهدی، هر چی خرید کرده صورتیه، بهش گفتم چرا همه لباسا صورتی خریدی میگه اخه صورتی تو بورسه، من خوشم نمیاد همه لباسات صورتی باشه چون به نظرم برات یک رنگ خسته کننده است ولی ما لباسات رو با رنگ بندی مختلف انتخاب کر...
2 آذر 1391

اولین برف زندگی آتریسا

عسلم امروز شنبه و ٦ اسفنده و اولین باریه که بعد از تولدت داره برف میاد. توالان سه ماه و8 روزته  از لامپ یا نور خیلی خوشت می یاد و با صدای بلند خوشمل می خندی فقط نمیدونم جرا زیاد می ترسی حتی اگه کسی عطسه کنه، یا بلند بخنده یا حرف بزنه می ترسی .قربونت برمممممممممممم نازنازی مامان. ...
2 آذر 1391

یادداشت های مامانی واسه دختر خوشملم

انگیزه زندگیم  باران جان الان که دارم این یاداشتو واست می نویسم سه مهره و تو الان هشت ماهته(توی شکم مامانی) و یک شنبه است. راستی امروز دوباره آزمایش دادم، (چون تو ازمایش قبلی قندم بالا نشون داده بود و دکتر ناطقی گفت باید این ازمایش تکرار بشه) چقدر غصه خوردم وقتی دکترمنو ترسوند گفت قندت خیلی بالاست، گفت این ازمایش باید تکرار بشه و اگه قندت مثل این ازمایش بالا بود که با رژیم هم قابل درمان نیست وباید تحت نظرما و با امپول باید قندتو بیاریم پایین  )و چقدر زجرکشیدم وقتی این ازمایشو انجام دادم چهار بار به فاصله یک ساعت ازم خون گرفتن خیلی زجرآور بود از ساعت هشت رفتم تا ساعت ١١:٣٠، بعد از اون من اومدم خونه، ص...
2 آذر 1391

آتریسا و ماه رمضان نود

امید زندگیم باران جان ماه رمضونه من و تو تا حالا یازده روزه که روزه بودیم، امروز ٢١ مرداده سال ٩٠ و من هفت ماهمه، هوا هم خیلی گرمه من باید هر شب برم حمام وگرنه از گرما میمیرم و راستی کمرم هم خیلی درد می کنه آخه شکمم بزرگ شده دیگه احساس می کنم کمرم توانایی اون شکم رونداره ،دلم خیلی واست تنگ شده  دلم می خواد هر چه زودتر این دوره نه ماه تمام بشه، دوست دارم عزیزم. ...
2 آذر 1391

سه ماه وشانزده روزگیت

عزیزم امروز ١٣ اسفنده و روز شنبه  و تو سه ماه وشانزده روزته، من و خاله معصومه و دایی سلمان امروز تو رو بردیم دکتر. البته خاله معصومه روز سه شنبه واست ساعت ١١نوبت گرفته بود، ولی  ما ساعت ١١:٣٠رسیدیم و چون دیر رسیدیم مجبور شدیم تا ساعت ١ بشینیم تا اونایی که زودتر اومده بودن برن داخل، بلاخره نوبتمون شد دکتر گفت وزنت عالی نیست (٥کیلو ٣٥٠ بودی) الهی قربونت برم نمی دونم چکار کنم که وزنت زیاد بشه در کنار شیر خودم شیر خشک هم بهت میدم ولی باز لاغری، خوشبختانه دور سرت ٣٩ بود دکتر گفت دور سرت خوبه، و یک ازمایش ادرار واست نوشت و گفت شیر خشکتو زیادتر بهت بدم. راستی مامان بزرگت زنگ زد گفت امروزعقیقهتو دادم ،و به بیست خانواده رسید. ...
2 آذر 1391

یادداشت مامانی واسه آتریسایی

دختر نازم الان که دارم این یادداشت واست می نویسم ساعت یک شب و ١٦ مهره و کم کم داریم به تولدت نزدیک  می شیم، راستی عمه فهیمه هم باردار شده  نمی دونم دو ماه یا سه ماه داره فکر کنم بچه اون پسره. راستی امروز هم رفتیم بیرون و روی هم رفته خوش گذشت (قلات سر باغ یکی از دوستای حاجی کهزاد). و راستی کلاس زایمان در آب  هم تو این هفته چهارشنبه رفتم تازه جلسه اولش بود و فقط حرف زد. دوستتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم ناز نازییییییییی مامانی .   ...
2 آذر 1391